تبليغاتX
www.farhad.com

www.farhad.com

I Love You For You

عكس تصویر تصاویر پیچك ، بهاربيست Www.bahar22.com

برااي ديدن بقيه عكس ها به ادامه مطلب برويد
- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -


ادامه مطلب
نوشته شده در پنجشنبه یکم اردیبهشت 1390ساعت 8:10 توسط فرهاد | |
 

"روزی اتوبوس خلوتی در حال حرکت بود.

پیرمردی با دسته گلی زیبا روی یکی از صندلی‌ها نشسته بود. مقابل او دخترکی جوان قرار داشت که بی‌نهایت شیفته زیبایی و شکوه دسته گل شده بود و لحظه‌ای از آن چشم برنمی‌داشت.

زمان پیاده شدن پیرمرد فرا رسید. قبل از توقف اتوبوس در ایستگاه پیرمرد از جا برخاست، به سوی دخترک رفت و دسته گل را به او داد و گفت: متوجه شدم که تو عاشق این گلها شده‌ای. آنها را برای همسرم خریده بودم و اکنون مطمئنم که او از اینکه آنها را به تو بدهم خوشحال‌تر خواهد شد.

دخترک با خوشحالی دسته گل را پذیرفت و با چشمانش پیرمرد را که از اتوبوس پایین می‌رفت بدرقه کرد و با تعجب دید که پیرمردی به سوی دروازه آرامگاه خصوصی آن سوی خیابان رفت و کنار قبری نزدیک در ورودی نشست…."

                             تصاویر زیباسازی _ سایت پارس اسکین _ بخش تصاویر زیباسازی _ سری اول

نوشته شده در چهارشنبه دوم تیر 1389ساعت 22:28 توسط فرهاد | |

کاش می توانستم

 تمام دلتنگیهایم را بر کوله بار خدا بریزم تا با تنهاییش به کول بکشد
بی هیچ خمی بر ابرو
اما افسوس که داده را

 پس نمیگیرد...

نوشته شده در یکشنبه هشتم آبان 1390ساعت 13:1 توسط فرهاد | |

پروفسور فلسفه با بسته  سنگینی وارد کلاس درس فلسفه شد و بار سنگین خود راروبروی دانشجویان   خود روی میز گذاشت.

 وقتی کلاس شروع شد، بدون هیچ کلمه ای، یک شیشه بسیار بزرگ از داخل بسته برداشت   و شروع به پر کردن آن با چند توپ گلف کرد.

 سپس  از شاگردان خود پرسید که، آیا این ظرف پر است؟

 و همه دانشجویان موافقت کردند.

سپس پروفسور ظرفی از سنگریزه برداشت و آنها رو به داخل شیشه ریخت و شیشه رو به آرامی تکان داد. سنگریزه ها در بین مناطق باز بین توپ های گلف قرار گرفتند؛   سپس دوباره از دانشجویان پرسید که آیا ظرف پر است؟ و باز همگی موافقت کردند.

 بعد دوباره پروفسور ظرفی از ماسه را برداشت و داخل شیشه ریخت؛ و خوب البته، ماسه ها همه جاهای خالی رو پر کردند. او یکبار دیگرپرسید که آیا ظرف پر است و دانشجویان یکصدا گفتند: "بله".

 بعد پروفسور دو فنجان پر از قهوه از زیر میز برداشت و روی همه محتویات داخل شیشه خالی کرد. "در حقیقت دارم جاهای خالی بین ماسه ها رو پر می کنم!" همه دانشجویان خندیدند.

 در حالی که صدای خنده فرو می نشست، پروفسور گفت: " حالا من می خوام که متوجه این مطلب بشین که این شیشه نمایی از زندگی شماست، توپهای گلف مهمترین چیزها در زندگی شما هستند – خدایتان، خانواده تان، فرزندانتان، سلامتیتان ، دوستانتان و مهمترین علایقتان- چیزهایی که اگر همه چیزهای دیگر از بین بروند ولی اینها باقی بمانند، باز زندگیتان پای برجا خواهد بود.

اما سنگریزه ها سایر چیزهای قابل اهمیت هستند مثل تحصیتان، کارتان، خانه تان و ماشينتان. ماسه ها هم سایر چیزها هستند- مسایل خیلی ساده."

 پروفسور ادامه داد: "اگر اول ماسه ها رو در ظرف قرار بدید، دیگر جایی برای سنگریزه ها و توپهای گلف باقی نمی مونه، درست عین زندگیتان. اگر شما همه زمان و انرژیتان را روی چیزهای ساده و پیش پا افتاده صرف کنین، دیگر جایی و زمانی برای مسایلی که برایتان اهمیت داره باقی نمی مونه. به چیزهایی که برای شاد بودنتان اهمیت داره توجه زیادی کنین، با فرزندانتان بازی کنین، زمانی رو برای چک آپ پزشکی بذارین. با دوستان و اطرافیانتان به بیرون بروید و با اونها خوش بگذرونین.

 همیشه زمان برای تمیز کردن خانه و تعمیر خرابیها هست. همیشه در دسترس باشین.

.....

 اول مواظب توپ های گلف باشین، چیزهایی که واقعاً برایتان اهمیت دارند، موارد دارای اهمیت رو مشخص کنین. بقیه چیزها همون ماسه ها هستند."

 یکی از دانشجویان دستش را بلند کرد و پرسید: پس دو فنجان قهوه چه معنی داشتند؟

پروفسور لبخند زد و گفت: " خوشحالم که پرسیدی. این فقط برای این بود که به شما نشون بدم که مهم نیست که زندگیتان چقدر شلوغ و پر مشغله ست، همیشه در زندگي شلوغ هم ، جائي برای صرف دو فنجان قهوه با یک دوست هست! "
نوشته شده در یکشنبه هشتم آبان 1390ساعت 12:57 توسط فرهاد | |
چهارمین نشانه سکته نیز مشخص شد: زبان
هیچ گاه این سه حرف را فراموش نکنید: لحد
نشانه های سکته:
فریدون در جشن کباب پزی سکندری خورد و به زمین افتاد. اما به دوستانش که پیشنهاد کردند به اورژانس زنگ بزنند گفت حالش خوب است و فقط به خاطر اینکه به کفش های جدیدش عادت ندارد پایش به سنگفرش گیر کرده.آن ها به او کمک کردند تا بلند شده و یک بشقاب غذای دیگر برای خود بکشد.
فریدون با اینکه کمی هول شده بود ولی تا آخر آن بعدازظهر خود را سرگرم کرد.
همان شب همسر فریدون تماس گرفت و به همه اطلاع داد که فریدون را به بیمارستان منتقل کرده اند و وی ساعت 6 بعد ازظهر فوت کرده است. او در جشن دچار حمله شده بود و اگر اطرافیانش نشانه های حمله را تشخیص داده بودند شاید فریدون اکنون با ما بود.
گاهی حمله منجر به فوت افراد نمی شود اما آنها در شرایطی بدتر از مرگ مجبور به ادامه زندگی می شوند.
 
خواندن این متن تنها یک دقیقه از زمان شما را خواهد گرفت...
 
یک متخصص اعصاب اعلام کرده است که اگر شخصی را که دچار حمله شده در 3 ساعت به بیمارستان منتقل کنند می توان عوارض ناشی از حمله را به طور کامل از بین برد. بله به طور کامل!! وی می گوید روش شناسایی حمله و رساندن بیمار به درمان های پزشکی در کمتر از 3 ساعت به شناسایی علایم آن بستگی دارد:
شناسایی علایم سکته:
در برخی موارد شناسایی علایم سکته کار بسیار سختی است.
متاسفانه نا آگاهی افراد می تواند منجر به فاجعه ای جبران ناپذیر شود. سکته می تواند باعث مرگ یا آسیب مغزی فرد گردد و این در حالیست که اطرافیان شخص حتی متوجه علایم سکته نشده اند.
پزشکان اعلام کرده اند که اطرافیان قربانی می توانند تنها با پرسیدن سه سوال ساده متوجه علایم سکته شوند
ل: از شخص بخواهید تا لبخند بزند.
ح: از شخص بخواهید که حرف بزند یا یک جمله ساده را به درستی ادا کند.( مثلا: امروز هوا آفتابی است)
د: از وی بخواهید هر دو دستش را بلند کند.
 
اگر فرد در انجام هر کدام از موارد زیر مشکل داشت ، در اسرع وقت با اورژانس تماس گرفته و علایم را برای امدادگران توضیح دهید.
 
و اما نشانه دیگری از سکته: از وی بخواهید زبان خود را بیرون بیاورد.
اگر زبان وی به راست یا چپ متمایل شده بود، بدانید که شخص دچار حمله شده است.

نوشته شده در چهارشنبه هجدهم خرداد 1390ساعت 12:25 توسط فرهاد | |
دوستان عزيز پيشنهاد ميكنم دانلود كنين خيلي جالبه

اينم لينك دانلودش

https://mail.google.com/mail/h/1g21aoenwvfzh/?view=att&th=13033226fd1e7406&attid=0.1&disp=attd&zw

نوشته شده در سه شنبه دهم خرداد 1390ساعت 13:15 توسط فرهاد | |

 

باز باران? با ترانه ميخورد بر بام خانه

 خانه ام کو؟ خانه ات کو؟ آن دل ديوانه ات کو؟

روزهاي کودکي کو؟

 فصل خوب سادگي کو؟

 يادت آيد روز باران گردش يک روز ديرين؟

 پس چه شد ديگر? کجا رفت؟

خاطرات خوب و رنگين در پس آن کوي بن بست در دل تو? آرزو هست؟

 کودک خوشحال ديروز غرق در غمهاي امروز

 ياد باران رفته از ياد آرزوها رفته بر باد

  باز باران? باز باران ميخورد بر بام خانه بي ترانه

 

 

نوشته شده در دوشنبه دوازدهم اردیبهشت 1390ساعت 8:15 توسط فرهاد | |

مجموعه شعر های عاشقانه خاطره حیدری زاده

 

 عکس   مجموعه شعر های عاشقانه خاطره حیدری زاده

مثه خوابی…مثه رویا
مثه آرامش دریا
مثه آسمون آبی
آرومی وقتی که خوابی
مثه پروانه نجیبی
تو یه رویای عجیبی
مثه یاسای تو باغچه
مثه آینه روی طاقچه
مثه چشمه ی زلالی
انگاری خواب و خیالی.
.
.
.
بی تو من موندم و رویا
خسته از تموم دنیا
یه دل تنگ شکسته
دو تا چشم خیس خسته
روزا تب دار شبا بیدار
یه تن خسته بیمار
مثه یه مرده سر دار
از خودم از همه بیزار
له له لحظه دیدار
بینمون دیوارو دیوار

 

بقیه در ادامه مطلب


ادامه مطلب
نوشته شده در دوشنبه دوازدهم اردیبهشت 1390ساعت 7:49 توسط فرهاد | |

روزگاری یک کشاورز در روستایی زندگی می کرد که  پول زیادی را که از یک پیرمرد قرض گرفته بود،و باید پس می داد.

کشاورز دختر زیبایی داشت که خیلی ها آرزوی ازدواج با او را داشتند. وقتی پیرمرد طمعکار متوجه شد کشاورز نمی تواند پول او را پس بدهد، پیشهاد یک معامله کرد و گفت اگر با دختر کشاورز ازدواج کند بدهی او را می بخشد، و دخترش از شنیدن این حرف به وحشت افتاد و پیرمرد کلاه 

بردار برای اینکه حسن نیت خود را نشان بدهد گفت : اصلا یک کاری می کنیم، من یک سنگریزه سفید و یک سنگریزه سیاه در کیسه ای خالی می اندازم، دختر تو باید با چشمان بسته یکی از این دو را بیرون بیاورد. اگر سنگریزه سیاه را بیرون آورد باید همسر من بشود و بدهی بخشیده می شود و اگر سنگریزه سفید را بیرون آورد لازم نیست که با من ازدواج کند و بدهی نیز بخشیده می شود، اما اگر او حاضر به انجام این کار نشود باید پدر به زندان برود.

این گفت و گو در جلوی خانه کشاورز انجام شد و زمین آنجا پر از سنگریزه بود. در همین حین پیرمرد خم شد و دو سنگریزه برداشت. دختر که چشمان تیزبینی داشت متوجه شد او دو سنگریزه سیاه از زمین برداشت و داخل کیسه انداخت. ولی چیزی نگفت !

سپس پیرمرد از دخترک خواست که یکی از آنها را از کیسه بیرون بیاورد.

تصور کنید اگر شما آنجا بودید چه کار می کردید ؟ چه توصیه ای برای آن دختر داشتید ؟

 

اگر خوب موقعیت را تجزیه و تحلیل کنید می بینید که سه امکان وجود دارد :

1ـ دختر جوان باید آن پیشنهاد را رد کند.

2ـ هر دو سنگریزه را در بیاورد و نشان دهد که پیرمرد تقلب کرده است.

3ـ یکی از آن سنگریزه های سیاه را بیرون بیاورد و با پیرمرد ازدواج کند تا پدرش به زندان نیفتد.

لحظه ای به این شرایط فکر کنید. هدف این حکایت ارزیابی تفاوت بین تفکر منطقی و تفکری است که اصطلاحا جنبی نامیده می شود. معضل این دختر جوان را نمی توان با تفکر منطقی حل کرد.

به نتایج هر یک از این سه گزینه فکر کنید، اگر شما بودید چه کار می کردید ؟!

و  کاری که آن دختر زیرک انجام داد در ادامه مطلب بخونيد


ادامه مطلب
نوشته شده در شنبه دهم اردیبهشت 1390ساعت 11:38 توسط فرهاد | |
افراد زیادی در دنیا هستند که کارهایی را برای کسب درآمد بیشتر آغاز می کنند ، آنها سعی می کنند با صرف کمترین هزینه و کمترین امکانات درآمدهای خوبی کسب کرده و سطح زندگی خود را بالاتر ببرند ، در این مقاله میخواهیم شما را با ۱۰ دلیل اصلی ورشکستگی در این کسب و کارهای کوچک آشنا کنیم.
ادامه مطلب
نوشته شده در شنبه سوم اردیبهشت 1390ساعت 12:11 توسط فرهاد | |
عزيزان حتما ببينيد خيلي جالبه


ادامه مطلب
نوشته شده در شنبه سوم اردیبهشت 1390ساعت 12:8 توسط فرهاد | |
هیزم شکن تنومند اما بدخلقی در نزدیکی دهکده شیوانا زندگی می کرد. هیزم شکن بسیار قوی بود و می توانست در کمتر از یک هفته یکصد تنه تراشیده درخت قطور را تهیه و تحویل دهد اما چون زبان تلخ و تندی داشت با اهالی شهرهای دور قرار داد می بست و برای مردم دهکده خودش کاری نمی کرد.
برای ساختن پلی روی رودخانه نیاز به تعداد زیادی تنه درخت و الوار بود و چون فصل باران و سیلاب هم نزدیک بود ، اهالی دهکده مجبور بودند به سرعت کار کنند و در کمتر از دو هفته پل را بسازند. به همین خاطر لازم بود کسی نزد هیزم شکن برود و از او بخواهد که کارهای جاری خودش را متوقف کند و برای پل دهکده تنه درخت آماده کند.
چند نفر از اهالی نزد او رفتند اما جواب منفی گرفتند. برای همین اهالی دهکده نزد شیوانا آمدند و از او خواستند به شکلی با مرد هیزم شکن سرصحبت را باز کند و او را راضی کند تا برای پل دهکده تنه درخت آماده کند.
شیوانا صبح روز بعد اول وقت لباس کارگری پوشید. تبری تیز را روی شانه گذاشت و به سمت کلبه هیزم شکن رفت. مردم از دور نگاه می کردند و می دیدند که شیوانا همپای هیزم شکن تا ظهر تبر زد و درخت اره کرد و سرانجام موقع ناهار با او سرگفتگو را باز کرد و در خصوص نیاز اهالی به پل و باران شدیدی که درراه است برای او صحبت کرد. بعد از صرف ناهار هیزم شکن با شادی و خوشحالی درخواست شیوانا را پذیرفت و گفت از همین بعد ازظهر کار را شروع می کند. شیوانا هم کنار او ایستاد و تا غروب درخت قطع کرد.
شب که شیوانا به مدرسه برگشت اهالی دهکده را دید که با حیرت به او نگاه می کنند و دلیل موافقیت هیزم شکن یکدنده و لجباز را از او می پرسند. شیوانا با لبخند اشاره ای به تبر کردو گفت:" این هیزم شکن قلبی به صافی آسمان دارد. منتهی مشکلی که دارد این است که فقط زبان تبر را می فهمد. بنابراین اگر می خواهید از این به بعد با هیزم شکن هم کلام شوید چند ساعتی با او تبر بزنید. در واقع هرکسی زبان ابزار شغل خودش را بهتر از بقیه می فهمد و شما هر وقت خواستید با کسی دوست شوید و رابطه صمیمانه برقرار کنید باید از طریق زبان ابزار شغل و مهارت او با او هم کلام شوید."

از آقاي دكتر نكونام استاد اينجانب

نوشته شده در چهارشنبه سی و یکم فروردین 1390ساعت 1:25 توسط فرهاد | |
کشاورزي الاغ پيري داشت که يک روز اتفاقي به درون يک چاه بدون آبافتاد. کشاورز هر چه سعي کرد نتوانست الاغ را از درون چاه بيرون بياورد.براي اينکه حيوان بيچاره زياد زجر نکشد، کشاورز و مردم روستا تصميم گرفتندچاه را با خاک پر کنند تا الاغ زودتر بميرد و زياد زجر نکشد.

مردم با سطل روي سر الاغ هر بار خاک مي ريختند اما الاغ هر بار خاکهاي روي بدنش را مي تکاند و زير پايش مي ريخت و وقتي خاک زير پايش بالا ميآمد سعي مي کرد روي خاک ها بايستد. روستايي ها همينطور به زنده به گورکردن الاغ بيچاره ادامه دادند و الاغ هم همينطور به بالا آمدن ادامه دادتا اينکه به لبه چاه رسيد و بيرون آمد.
نکته:
مشکلات، مانند تلي از خاک بر سر ما مي ريزند و ما همواره دو انتخاب داريم:
اول اينکه اجازه بدهيم مشکلات ما را زنده به گور کنند.
دوم اينکه از مشکلات سکويي بسازيم براي صعود.
 
2. قبل از انجام هر کار راهکارهاي متفاوت را بررسي کنيم
ميگويند در کشور ژاپن مرد ميليونري زندگي ميکرد که از درد چشم خواببچشم نداشت و براي مداواي چشم دردش انواع قرصها و آمپولها را بخود تزريقکرده بود اما نتيجه چنداني نگرفته بود. وي پس از مشاوره فراوان با پزشکانو متخصصان زياد درمان درد خود را مراجعه به يک راهب مقدس و شناخته شدهميبيند.
وي به راهب مراجعه ميکند و راهب نيز پس از معاينه وي به او پيشنهادکرد که مدتي به هيچ رنگي بجز رنگ سبز نگاه نکند. پس از بازگشت از نزدراهب، او به تمام مستخدمين خود دستور ميدهد با خريد بشکه هاي رنگ سبز تمامخانه را با سبز رنگ آميزي کند.همينطور تمام اسباب و اثاثيه خانه را باهمين رنگ عوض ميکند. پس از مدتي رنگ ماشين، ست لباس اعضاي خانواده ومستخدمين و هر آنچه به چشم مي آيد را به رنگ سبز و ترکيبات آن تغيير ميدهدو البته چشم دردش هم تسکين مي يابد.
مدتي بعد مرد ميليونر براي تشکر از راهب وي را به منزلش دعوت مينمايد. راهب نيز که با لباس نارنجي رنگ به منزل او وارد ميشود متوجه ميشودکه بايد لباسش را عوض کرده و خرقه اي به رنگ سبز به تن کند. او نيز چنينکرده و وقتي به محضر بيمارش ميرسد از او مي پرسد آيا چشم دردش تسکينيافته؟ مرد ثروتمند نيز تشکر کرده و ميگويد :" بله . اما اين گرانترينمداوايي بود که تاکنون داشته". مرد راهب با تعجب به بيمارش ميگويد بالعکساين ارزانترين نسخه اي بوده که تاکنون تجويز کرده ام.
براي مداواي چشم دردتان، تنها کافي بود عينکي با شيشه سبز خريداريکنيد و هيچ نيازي به اين همه مخارج نبود. براي اين کار نميتواني تمام دنيارا تغيير دهي، بلکه با تغيير ديدگاه و يا نگرشت ميتواني دنيا را به کامخود درآوري.
نکته:
تغيير دنيا کار احمقانه اي است اما تغيير ديدگاه و يا نگرش ما ارزانترين و موثرترين روش ميباشد.
    
3. در بيشتر موارد راه حل ساده تري نيز وجود دارد
در يك شركت بزرگ ژاپني كه توليد وسايل آرايشي را برعهده داشت ، يكمورد تحقيقاتي به ياد ماندني اتفاق افتاد : شكايتي از سوي يكي مشتريان بهكمپاني رسيد. او اظهار داشته بود كه هنگام خريد يك بسته صابون متوجه شدهبود كه آن قوطي خالي است.
بلافاصله با تاكيد و پيگيريهاي مديريت ارشد كارخانه اين مشكل بررسي ،و دستور صادر شد كه خط بسته بندي اصلاح گردد و قسمت فني و مهندسي نيزتدابير لازمه را جهت پيشگيري از تكرار چنين مسئله اي اتخاذ نمايد. مهندسيننيز دست به كار شده و راه حل پيشنهادي خود را چنين ارائه دادند: پايش (مونيتورينگ ) خط بسته بندي با اشعه ايكس.
بزودي سيستم مذكور خريداري شده و با تلاش شبانه روزي گروه مهندسين ،‌دستگاه توليد اشعه ايكس و مانيتورهائي با رزوليشن بالا نصب شده و خط مذبورتجهيز گرديد. سپس دو نفر اپراتور نيز جهت كنترل دائمي پشت آن دستگاهها بهكار گمارده شدند تا از عبور احتمالي قوطيهاي خالي جلوگيري نمايند.
نكته جالب توجه در اين بود كه درست همزمان با اين ماجرا، مشكلي مشابهنيز در يكي از كارگاههاي كوچك توليدي پيش آمده بود اما آنجا يك كارمندمعمولي و غير متخصص آنرا به شيوه اي بسيار ساده تر و كم خرجتر حل كرد:تعبيه يك دستگاه پنكه در مسير خط بسته بندي تا قوطي خالي را باد از خطتوليد دور کند!!!
نکته:
معمولا در بسياري از موارد راه هاي ساده تري نيز براي حل هر مسئله ويا مشکلي وجود دارد. هميشه به دنبال ساده ترين راه حلها باشيد
نوشته شده در چهارشنبه سی و یکم فروردین 1390ساعت 1:23 توسط فرهاد | |
عزيزان اين آهنگ خيلي خوبه لينك دانلودش در زير هست حتما دانلود كنين خيلي خوبه.

http://snd.tebyan.net/1388/01/Del%20Agar%20Del%20Bashe52253.mp3

 

نوشته شده در شنبه سی ام بهمن 1389ساعت 7:42 توسط فرهاد | |
دوستان اين مقاله رو خيلي تلاش كردم تا جمع و جورش كنم حالا در دسترس همه قرار ميدم اگه فايل wordرو میخوایین بهم زنگ یا اس ام اس یا بهم ایمیل بزنید تا براتون بفرستم.

tabriz424@yahoo.com                                                                           

 farhad.farhad30@gmail.com                                            

09148031745                                                                            

براي خوندنش به ادامه مطلب برويد.درضمن اگه  در ادامه مطلب نتونستيد برداريد يا اشكالي بود حتما من رو آگاه سازيد باتشكر          

     


ادامه مطلب
نوشته شده در شنبه سی ام بهمن 1389ساعت 7:22 توسط فرهاد | |
 

این روزا عادت همه رفتن ودل شکستنه
درد تموم عاشقا پای کسی نشستنه
این روزا مشق بچه ها یه صفحه آشفتگیه
گردای رو اینه ها فقط غم زندگیه
این روزا درد عاشقا فقط غم ندیدنه
مشکل بی ستاره ها یه کم ستاره چیدنه
این روزا کار گلدونا از شبنمی تر شدنه
آرزوی شقایقا یه شب کبوتر شدنه
این روزا آسمونمون پر از شکسته بالیه
جای نگاه عاشقت باز توی خونه خالیه
این روزا کار آدما دلهای پاک رو بردنه
بعدش اونو گرفتن و به دیگری سپردنه

 

 

نوشته شده در یکشنبه هفتم آذر 1389ساعت 19:25 توسط فرهاد | |

   

آن به که در این  زمانه کم گیری دوست       با اهل زمانه صحبت از دور نکوست
 آنکس که به زندگی تو را تکیه براوست       چون چشم خرد باز کنی دشمنت    
 
      
     درود بر تنهایی و درود بر زندگی ودرود بر کسانی که تنها به یاد تنها کسشون زندگی می کنند
نوشته شده در چهارشنبه یکم اردیبهشت 1389ساعت 11:48 توسط فرهاد | |

گاو ماما می کرد

 

گوسفند بع بع می کرد

 

سگ واق واق میکرد

 

و همه با هم فریاد می زدند حسنک کجایی ؟ شب شده بود اما حسنک به خانه نیامده بود . حسنک مدتهای زیادی بود که به خانه نمی امد  .او به شهر رفته بود و در انجا شلوارجین و تی شرت های تنگ به تن می کرد . او هر روز صبح به جای غذا دادن به حیوانات جلوی آینه به موهای خود ژل می زند. موهای حسنک دیگر مثل پشم گوسفند نیست چون او به موهای خود گلت می زند. دیروز که حسنک با کبری چت می کرد . کبری گفت: تصمیم بزرگی گرفته است. کبری تصمیم داشت حسنک را رها کند و دیگر با او چت نکند چون او با پتروس چت می کرد.   

 

 پتروس همیشه پای کامپیوترش نشسته بود و چت می کرد . پتروس دید که سد سوراخ  شده اما انگشت او درد می کرد چون زیاد چت کرده بود. او نمی دانست که سدتا چند لحظه ی دیگرمی شکند. پتروس در حال چت کردن غرق شد. برای مراسم دفن او کبری تصمیم گرفت با قطار به آن سرزمین رود . اما کوه روی ریل ریزش کرده بود ریز علی دید که کوه روی ریل ریزش کرده اما حوصله نداشت . ریز علی سردش بود و دلش نمی خواست لباسشرا در آورد . ریز علی چراغ قوه داشت اما حوصله ی درد سر نداشت. قطار به سنگ ها برخورد کرد و منفجر شد.  

 

کبری و مسافران قطار مردند. اما ریز علی بدون توجه به خانه رفت . خانه مثل همیشه سوت و کور بود . الان چند سال است که کوکب خانم همسر ریز علی مهمان ناخوانده ندارد. او حتی مهمان خوانده هم ندارد.او حوصله ی مهمان ندارد. او پول ندارد تا شکم مهمان ها را سیر کند.او در خانه تخم مرغ و پنیر دارد اما گوشت ندارد. او اخرین بار که گوشت قرمز خرید چوپان دروغگو به او گوشت خر فروخت .

 

اما او از چوپان دروغگو گله ندارد.

 

نوشته شده در دوشنبه شانزدهم فروردین 1389ساعت 7:31 توسط فرهاد | |
         

نوشته شده در دوشنبه شانزدهم فروردین 1389ساعت 7:6 توسط فرهاد | |

نمایشگاه مد و آرایش در خیابان‌ها

عکسهای خبرگزاری فارس از زنان و دختران بدحجاب در جامعه

واقعا اين عكس ها ...


ادامه مطلب
نوشته شده در پنجشنبه پنجم فروردین 1389ساعت 11:32 توسط فرهاد | |
 فال حافظ - قالب وبلاگ